نام داستان: صدای آرام عشق
نوع و دستهبندی داستان: عاشقانه (رمانتیک)
شخصیتها:
من: جوانی پر از احساسات، اما کمجرئت در ابراز عشق.
بانو/معشوق: انسانی باوقار و عمیق که قلبم را به تسخیر خود درآورده است.
مکانها: کلاس درس، راهرو دانشگاه، کتابخانه.
صبح زود بود. هوای خنک پاییزی پوست صورتم را نوازش میکرد. برگهای زرد و نارنجی زیر پاهایم خشخش میکردند. مسیر همیشگیام به دانشگاه را با ذهنی پر از فکر طی میکردم. امروز قرار بود دوباره او را ببینم.
وارد دانشگاه شدم. کلاس در طبقه سوم بود. انگار هر قدمی که برمیداشتم، قلبم محکمتر میزد. دستهایم کمی لرزش داشت. نفس عمیقی کشیدم و وارد کلاس شدم.
او همانجا بود. پشت میز، آرام و مطمئن، در حال آماده شدن برای تدریس. انگار هیچچیز در دنیا نمیتوانست او را متزلزل کند. چهرهاش در نور ملایم کلاس مثل نقاشیای زیبا بود.
سلام کردم. صدایم کمی لرزید، اما او با همان لبخند ساده و دوستداشتنیاش جوابم را داد. سر جایم نشستم و به او خیره شدم. انگار هر کلمهای که از دهانش خارج میشد، از دنیایی پر از آرامش آمده.
کلاس شروع شد. او تدریس میکرد و من نه چیزی یادداشت میکردم و نه چیزی میشنیدم. ذهنم تنها درگیر این بود که او چقدر زیباست. هر بار که نگاهمان با هم تلاقی میکرد، سریع سرم را پایین میانداختم، اما حس میکردم که او متوجه نگاههای من میشود.
وقتی کلاس تمام شد، تمام دانشجویان یکییکی از کلاس بیرون رفتند. من آخرین نفر بودم. میخواستم حرفی بزنم، چیزی بگویم، اما زبانم قفل شده بود. او سرش را بلند کرد و با لبخند گفت: "چیزی شده؟"
برای چند ثانیه خشکم زد. بعد گفتم: "نه، فقط میخواستم از شما بابت تدریس امروز تشکر کنم. خیلی عالی بود."
او دوباره لبخند زد. "ممنون. امیدوارم چیزی یاد گرفته باشی."
نتوانستم چیزی بیشتر بگویم. از کلاس خارج شدم، اما روحم هنوز داخل کلاس بود.
روزها گذشت. هر بار که او را میدیدم، احساساتم بیشتر میشد، اما هیچگاه نتوانستم چیزی بگویم. حتی یک کلمه. فقط لبخندش برایم کافی بود که امیدی در دلم زنده نگه دارد.
یک روز، بعد از پایان کلاس، دیدم که به سمت کتابخانه میرود. دنبالش رفتم. از دور نگاهش کردم که میان قفسهها قدم میزند. کتابی برداشت و روی یکی از میزها نشست. من هم به آرامی نزدیک شدم. کتابی از قفسه برداشتم.
نگاهش به کتاب بود، اما هر از گاهی نگاهی به اطراف میانداخت. لحظهای نگاهش به من افتاد. لبخندی کوتاه زد و دوباره به کتابش برگشت. من میخواستم چیزی بگویم، اما انگار همه کلمات از ذهنم پاک شده بودند. در کنارش همینطور پرسه میزدم و نگاهش میکردم.
لحظهای سکوت میان ما برقرار بود. سپس او گفت: "کتابی که انتخاب کردی خوبه. قبلاً خوندمش."
سرم را بلند کردم و گفتم: "واقعاً؟ پس حتماً ارزش خوندن داره."
او گفت: "بله، مخصوصاً اگر به دنبال ایدههای جدید باشی."
صحبت کوتاهی میان ما شکل گرفت. هر جملهاش ساده به نظر میرسید، اما در دلم طوفانی برپا میکرد. سعی میکردم عادی رفتار کنم، اما نگاههایمان گاهی عمیقتر از آن چیزی میشد که انتظارش را داشتم.
زمان گذشت و او رفت. من در همانجا نشستم، با کتابی که هرگز نخواندم. تنها چیزی که در ذهنم مانده بود، صدای او و لبخندهایش بود.
شاید روزی جرئت کنم همهچیز را به او بگویم. شاید هم نه. اما آنچه برایم مهم است، این است عشقم هیچوقت به نسبت به او کم نمیشود، حتی اگر آن را به زبانم نیاورم.
نوشتن نظر
برای اضافه کردن نظر یا ویرایش وارد حساب کاربری خود شوید
ورودنظرات پست
هیچ نظری موجود نیست نخستین را شما بگذارید!