نام داستان: در راه کتابخانه
نوع و دسته بندی داستان: عاشقانه (رمانتیک)
شخصیت‌ها:
من: یک جوان که عاشق دختری متفاوت از خودش شده است.
بانو/معشوق: دختری زیبا و خوش‌آوا از نظر من.
مکان‌ها: کتابخانه، خیابان

صبح زود بود. هوا خنک، آسمان آبی و خورشید تازه از خواب بیدار شده بود. من با کوله‌باری از افکار و حس‌های پنهان‌شده‌ام وارد کتابخانه‌ی موردعلاقه‌ام شدم.

کتابخانه‌ای دنج و کوچک، جایی که همیشه به من آرامش خاصی می‌داد. وارد کتابخانه شدم و بین قفسه‌های کتاب در حال پرسه زدن بودم که یک لحظه مکث کردم.

نگاهم به او افتاد. درست پشت به من، در آن‌ سوی قفسه ایستاده بود و کتابی را از قفسه بیرون کشیده بود. کتاب‌ها را کمی کنار زدم تا بهتر بتوانم او را ببینم.

همان روسری زیبا را به سر داشت؛ رنگی ملایم که با نور خورشید از پنجره‌ی کتابخانه هماهنگی عجیبی پیدا کرده بود. گویی همه‌چیز طوری طراحی شده بود که او مرکز توجه من باشد.

او آرام و آهسته کتابی که در دست داشت را با دقت ورق می‌زد. او غرق کتاب بود و من غرق او شده بودم.

به آن‌سوی قفسه رفتم و کنار او ایستادم. او همچنان غرق کتاب بود. نمی‌دانم چطور جرئت کردم، اما دستم یکی از کتاب‌های داخل قفسه را بیرون کشید.

با صدایی آرام گفتم: "این کتاب رو خوندی؟"

او کمی شوکه شد. با لبخندی کوتاه سرش را به سمت من برگرداند و گفت: "نه، اما به نظر جالب میاد. تو خوندیش؟"

نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. خودم هم آن کتاب را نخوانده بودم. گفتم: "به نظر خودم هم جالبه، شاید یه روز بخونمش."

عشق تمام وجودم را فرا گرفته بود. گوش‌هایم سرخ و داغ شده بودند. او گفت: "اگر خوندی و خوب بود، به من هم بگو."

با لبخند جواب دادم: "حتماً، چرا که نه!"

او دوباره به کتابش برگشت و من کنارش ایستاده بودم. لحظه‌ای طولانی در سکوت گذشت. نمی‌دانستم چه کنم. او با آرامشی عجیب ورق می‌زد و انگار همه‌چیز در دنیا، حتی زمان، متوقف شده بود.

ناگهان او گفت: "بعضی کتاب‌ها فقط برای دیدن روی قفسه‌ها ساخته شدن، موافقی؟"

سرم را تکان دادم و گفتم: "بله... اما بعضی کتاب‌ها، مثل بعضی آدم‌ها، به یک دلیل خاص به دست ما می‌رسن."

او نگاهی عمیق به من کرد. لبخندی ملایم روی لبانش نقش بست و گفت: "تو خیلی درباره‌ی کتاب‌ها فلسفی فکر می‌کنی."

حرفش لبخندی روی صورتم آورد. اما پیش از آن‌که بتوانم پاسخی بدهم، او کتابش را بست و گفت: "باید برم. بدرود" من هم گفتم:"بدرود"

او کتاب را سر جایش گذاشت و به سمت در خروجی حرکت کرد. قلبم شروع به تپیدن کرد. اگر همین حالا چیزی نمی‌گفتم، شاید هرگز دوباره او را نمی‌دیدم.

قبل از آن‌که از در بیرون برود، با عجله گفتم: "ببخشید... شاید یه روز دوباره اینجا همدیگه رو ببینیم."

او برگشت و با لبخند گفت: "شاید. دنیا همیشه پر از شگفتی‌ست."

و رفت. من در کتابخانه ایستاده بودم و به راهی که او رفت خیره شده بودم. ضربان قلبم هنوز آرام نشده بود. شاید هیچ‌وقت نمی‌فهمید که آن لحظه، با همان لبخند ساده، چه دنیایی در من ساخت.

از آن روز، هر بار که وارد کتابخانه می‌شدم، با خودم فکر می‌کردم که شاید امروز روزی باشد که او را دوباره ببینم. اما هرگز نمی‌دانستم که آیا این امید به حقیقت خواهد پیوست یا فقط رویایی خواهد ماند که در دلم زندگی می‌کند.