نوع داستان: عاشقانه
نام داستان: عشق دیواره سکوت به صدای باد
شخصیت ها: رها و من

میتوانید هنگام خواندن داستان آهنگ زیر را پخش کنید:

روز اول دانشگاه، پس از اون همه تلاشم برای ثبت نام، شروع شده بود.
کلاس ریاضی؛ وارد کلاس شدم انقدر کلاس شدآمد داشت که گویا یک اتوبان ۶ بانده است.

در حال رصد کلاس بودم تا یکجا برای خودم پیدا کنم، بلاخره پیدا کردم، نشستم.

در کنارم یکم اونورتر، ..... یک دختر .... نشسته بود. ماتش بودم، یک لحظه بخودم آمدم کلاس شروع شده بود، رفیقم با دستش یکم تکونم داد.

بهش گفتم: باشه فهمیدم کلاس شروع شده.

کلاس میگذشت، هر از گاهی یک نگاهی بهش مینداختم، تا نگاهش را برمی‌گرداند، سریع سرمو تو کتاب میبردم.

بلاخره زنگ کلاس خورد، سرم رو پایبن انداختم، توی فکرش بودم، یه حسی بهش داشتم، گویا تا حالا درکش نکرده بودم یه حس جدید بود. یه حس ناشناس

به خانه که رسیدم، شروع کردم به درس خوندن و مرور درس اونروز اما فکرش نگذاشت حتی یک لحظه.

لپ تاپ ام رو درآوردم یکم کد بزنم، همیشه اینکار آرومم میکنه؛ تا خود شب کد زدم بعد هرجوری که بود خوابیدم.

صبح که از خواب بیدار شدم اولین فکرم فکرش بود. شنیدم که میخواهد

این داستان ناکام ماند بقیش رو شما بنویسید. ایده و ساختار ذهنیش پرید.